خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آتشبرچه سبرغي
آرشیو وبلاگ
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
فروردین ۸٤
دی ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱
لینک دوستان
اففان سايت
انقلاب زرد
وبلاگ فارسی
لینکوگراف
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراحی وب
خرید اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

به مردم هر چی می خواهی بگو
لیکن حقیقت را من و تو خوب میدانیم!
بکو انکار تو در روبروی چشم من از حرف حق گفتن
ولی آنجا به بالا ها نششته آنکه میداند
همه اسرار پنهانرا فریب و مکر انسانرا!
از او هیچ چیز پنهان نیست چون او داننده راز است
بگو هر جا خودت را پاک بزن بر چشم مردم خاک
ولی اینرا بدان که آنجا نشسته بر فراز این همه دنیا
کسی که خوب می بیند! کسی که خوب میداند
نمی آرم دگر حرف دلم را بر زبان خویش
نمیگویم دگر هرگز به کس درد نهان خویش
فقط جر او او یکه:
کران تا بیکران از اوست
زمین و آسمان از اوست
وجود زنده جان از اوست
تمام کهکشان از اوست
حقیقت اوست راستی اوست صفا و مهر هم از اوست
و او داننده و بیننده ایی هر راز میباشد!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٦/٢٤ - آتشبرچه سبرغي
من و دفترچه ایی خاطرات و اشک و نیمه شب
واه چه خوش گرم بود خلوت غم از تب شب !
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٦/۱٩ - آتشبرچه سبرغي
گفتند که آمدی
گفتند و شنیدم ولی باورم نشد
چون بند دل هنوز به جای خودش بود!
آنجا در آن دیار
آنجا در آن زمان
از آمدنت قبل بمن هر گوشه ایی شهر
زیبا و خوشگوار و چو گل زیبنده می شد
از آمدنت قبل در آنجا ز شوق و زوق
شب های تار شهر پر از نور می شدند
مهتاب می برآمد به شهر تابنده می شد
آنجا فضای شهر قبل از آنکه بیایی
از عطر و بوی گل بسی آگنده می شد
از آمدنت قبل
خورشید زر افشان چو باران بهاری
بر برکه ایی امید دلم بارنده می شد
آنحا در آن دیار آنجا در آن زمان
از آمدنت قبل
صد ها سحور به درب دلم کوبنده می شد
هر گاه که در آن گوشه ایی شهر پا می نهادی
بند بند از هر بند دل من کنده می شد!
گفتند..
گفنتد که آمدی
گفتند شنیدم ولی باورم نشد ......
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٤/۱٠ - آتشبرچه سبرغي
من روشنی را دوست دارم
اگر عاشق سپیده ام گناهم چیست؟
من آن گیاهم که معتاد روشنایم
من آن گیاهم که بی روشنایی مرا مجال زیستن نیست
ولی مرا در سیاهچالی بند کرده اند که در آن روشنایی را راهی نیست ....
در این سیاهچال آنقدر رنج برده ام که دیگر مرا توان زیستن نیست
در این تاریکی آنقدر حسرت روشنایی را کشیده ام که تنها در خواب میتوانمش دید
آنقدر احتیاج به روشنایی ام که اگر او از کوچکترین سوراخی هم بسویم بتابد امکانش است که چشمانی از گریه کوریده ام دوباره قوه ایی دید پیدا نمایند
من احتیاج به روشناییم ولو او از سوراخی کوچکتر از سوراخ سوزن هم بسویم نیزه هایش را پرتاپ کند.
شاید قلب من یگانه قلبیست که سر نیزه میتواند به او حیات و زندگی ببخشد و آن سر نییزه سر نیزه ایی روشنایسیت.
در این سیاهچال برا ی معشوق خوابهایم که همانا سپیده است روی دیوار های سیاه با
سرانگشت و ناخن هایم چنین نوشتم:
به لوح سینه ام نامت نبشته میمیرم
به دلم قصه ایی عشقت نهفته میمیرم
من آن گلم که صرف هوای تو نیازم بود
ببین که بیتو چسان نا شگفته میمیرم..
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۸/٢٢ - آتشبرچه سبرغي
سپاس بی امان آن خدای را که :
به من نعمت دید راعطا فرمود تا گلهای رنگارنگ گلزار ها را با تمام زیبایی اش در زیر چتر آبی آسمان نیلگون
در کنار جویبار خروشان با آب زلالش نظاره کنم.
سپاس بی امان آن خدای را که:
همزمان با اعطا نمودن نعمت قوه ایی دید مرا هدیه ایی شنوایی را هدیه کرد تا در کنار جویبار وقت نظاره نمودن ماهی گک های رنگارگ صدای خوشگوار شر شر آب را که همیشه آرامشگر روان پریشان من است گوش کنم.
سپاس بی امان خدای را که:
ادامه دارد
(در کار مصروف شدم ببخشید!)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٧/۱ - آتشبرچه سبرغي
آمدم پیش تو آمدم
پیش تو تا غصه ام را
با تو تقسیم کنم
بار گران بی قراریی را
که شانه های خم شده ام
توان برداشتن وزن گرانش
را ندارند با تو تقسیم کنم
و بیشتر این وزن گران را
روی شانه های سفید تو
واگذار کنم میدانم که اینعمل
از نهایت خود خواهی من است
که همیشه بار گران بی قراری ام
را با تو تقسیم مینمایم و چه
نا عادلم من
در این تقسیم بی انصافانه
که در همه احوال قسمت بیشتر
و وزینتر بی قراری ام را
روی شانه های تو میگذارم..
و چه متین و شکیبایی تو؟
همیشه صدای چرخش سر نیزه ایی قلمم
روی سینه های سفید تو
بمن آرامش میبخشدو من مانند
طفل شوخی که از اذیت نمودن پرنده گک
بی زبان با دست هایش لذت میبرد
از سیاه نمودن دلت
و از خراشیدن سینه های سفیدت
با سر نیزه ایی قلمم لذت میبرم..
و چه متین و برده بار و شکیبایی تو ای کاعذ؟!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/۱۸ - آتشبرچه سبرغي
قابل یاد آوریست که این سروده از سالیان پیش است!
یاران همه رفتند
دوستان همه رفتند
رفتند زپیشم
گریختند از کنار
اینک منم و گریه و شب های انتظار
روز های من طویل
شب ها ی من دراز
شکر بمن چو زهر و بستر بمن چو خار
بنشسته ام به گوشه ایی تنهایی و سکوت
سر گنگس و گیچ و مبهوت
لیکن امیدم است به بدربار ملکوت!!!!!!
و بدینسان به من روز و شبم میگذرد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/۱۳ - آتشبرچه سبرغي
ای جهان آفرین
و ای گرداننده ایی کائنات
ای که دریا ها به فرمان تو جاری
ای که بحر از تو خروشان
ای مداوای قلب های یریشان
ای دم دماننده ایی دم ها
و ای علاج غم ها
یاک گردان از دل ما غم ها را
و از دیده ایی ما نم ها را
یاک گردان یاک گردان !
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٦/۳ - آتشبرچه سبرغي
دل
زمن
پرسید
که:
ای من!
تو بگو:
که
من چه شد؟
من به من گفتا
که ای من:
من
دگر
من
نیستم!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱/٢ - آتشبرچه سبرغي